سفارش تبلیغ
صبا
بچّه شهید (به یاد شهدا)

شهید بی سر حجت الله صنعتکار

سه شنبه 88 دی 22 ساعت 10:46 عصر

شهادت قسمت ما می شد ای کاش

شهید جچت الله صنعتکار

شهید حجت الله صنعتکار

اولین باری که این عکس را دیدم کلی باهاش اشک ریختم و بعد از آن هم هر بار که می بینمش با دلم بازی می کند .عکس فوق مربوط به شهید حجت الله صنعتکار ، و آن پسر بچه کوشولو که روی سنگ قبر باباش نشسته ، قاسم صنعتکار دوست و همکلاسیم در دوران دبستان و مدرسه شاهد است . با قاسم تو یک نیمکت می نشستیم  هر چند که در آن کلاس همه فرزند شهید بودیم ولی من هیچ وقت نمی دانستم که بابای قاسم اینگونه به شهادت رسیده  و سرش همانند اربابش حسین (ع) از تنش جدا شده است تا اینکه آنروز در موزه شهدا دیدمش و متوجه شدم، و باز هم چشم هایم بارانی شد.

همرزمان شهید صنعتکار تعریف می کنند که سه روز قبل از شهادت، حجت اله جبهه بود که به او اطلاع دادند، صاحب فرزند (همون قاسم کوچولو خودمون که تو عکس بالاست) شده ای. وقتی خبر را شنید حال دیگری داشت، عملیات هم شروع شده بود و دوست نداشت که در کنار بچه ها نباشد، اما با اسرار فرمانده اش (سردار شهید احمد اللهیاری ) ، تصمیم گرفت برود و سری به پسرش بزند. یک روزه رفت و پسرش را دیده بود و وقتی برگشت چند کیلو شیرینی خریده بود و شیرینی را بین بچه های گردان پخش کرد آماده شد تا برای پاتکی که در راه بود حرکت کند.

قبل از رفتنش می گفت: این عملیات یک چیز دیگری است و نمی شود به این راحتی ها از خیرش گذشت و انگار از همه چیز مطلع بود .
دیدم که دارد به سمت دشمن می رود و سخت با آنها درگیر است، در همین حین گلوله ی توپی از سوی دشمن شلیک شد که مستقیم به سر حجت خورد، سر حجت به هوا پرتاب شد و خون بود که از رگ های گلویش فوران می کرد و به آسمان می پاشید، پیکر بی سر حجت همینطور چند قدم جلو رفت و در مقابل چشمان بهت زده ی ما به زمین افتاد. 

آری  او همانند ارباب بی سرش حسین (ع) با بدنی بی سر به دیدار معشوق خویش شتافت .روحش شاد و یادش گرامی . / قاسم اللهیاری /



نوشته شده توسط : فرزند شهید | بیسیم به بچه شهید [بیسیم] داغ کن - کلوب دات کام

سه نفر جلو از راست به چپ:سرلشگر شهید احمد کاظمی ،سردار شهید احمد اللهیاری فرمانده گردان غواصی خط شکن محمد رسول الله از لشگر 8 نجف اشرف و نفر سمت چپ سردار سرتیپ عبد الله عراقی جانشین نیروی زمینی سپاه .

 تصویر فوق یک شب قبل از عملیات کربلای 4 است نفر وسط سردار شهید احمد اللهیاری عمو دلاورم است که در کنار سردار احمد کاظمی در ساختمان گمرک در خرمشهر به همراه نیروی هایشان حضور دارند. احمد اللهیاری عموی شهیدم در عملیات های بسیاری در کنار شهید حاج احمد کاظمی حضور داشته است.کسی که در جایی شهید کاظمی به نیروی های خود می گوید بروید و شجاعت را از اللهیاری بیاموزید.

بعد از شهادت پدر و عمویم و پایان جنگ تحمیلی هر وقت کسی برایم خاطره از شهدایمان تعریف می کرد، یادی هم از شهید کاظمی می کردند . چرا که پدر و عمویم در عملیات های بسیاری از جمله خیبر ، بدر ،والفجر 8، کربلای 4 ، کربلای 5 و نصر 5 به عنوان فرمانده تیپ و گردان در لشگر 8 نجف اشرف اصفهان در کنار شهید کاظمی حضور داشتند . با شنیدن خاطرات همرزمان پدر و عمویم همیشه دوست داشتم بروم و سردار احمد کاظمی را ببینم و از ایشان بخواهم تا از پدر و عمویم برایم خاطره تعریف کند .مادرم می گفت قاسم جان، شهید احمد کاظمی به همراه شهید زین الدین و شهید احمد اللهیاری عمویت یک شب شام در قزوین میهمان ما بودند و از آن شب تعریف می کند .همرزمان پدر شهیدم و عمویم همیشه از دوستی و رفاقت پدر و عمو های شهیدم  با شهید کاظمی می گفتند .

همیشه دوست داشتم ببینم احمد کاظمی چه شخصیتی دارد که اینقدر محبوب است و همه از خوبی ایشان می گویند .

آن موقع هنوز شهید کاظمی به شهادت نرسیده بود.ولی دیدن ایشان با مسولیتی که در سپاه داشتند کمی مشکل بود ولی همه از مهربانی و روی خوش ایشان برایم می گفتند .تا اینکه تصمیمم برای دیدن سردار احمد کاظمی جدی تر شد و پیش خودم گفتم هفته آینده حتما میروم و ایشان را می بینم .

همین روزها بود که ناگهان خبر سقوط هواپیما و شهادت سردار شهید احمد کاظمی را شنیدم . و لیاقت دیدن ایشان را برای همیشه از دست دادم.حاج احمد کاظمی شهید شده بود و آرزوی چندین ساله خود برا دیدن ایشان را برای همیشه از دست داده بودم .بعد از شهادت حاج احمد علاقه ام به ایشان روز به روز بشتر شد و حاجی دلها ، تمام قلب مرا فتح کرد. دیوار های اتاقم در کنار تصاویر پدر و دو عموی شهیدم مزّین به تصویر شهید حاج احمد کاظمی است و هر روز با نگاه کردن به چهره ایشان آرامشی عجیب به من دست می دهد.

 

بگذارید از اولین باری که سر مزار حاج احمد رفتم برایتان بگویم: روزی از قزوین به جمکران رفته بودم بعد از تمام شدند دعای توسل وقتی می خواستم بر گردم، دیدم اتوبوسی که به اصفهان می رفت یک جای خالی داشت و بدنیال مسافر می گشت.یک لحظه احساس کردم حاج احمد دارد دعوتم می کند .به کاروانی که با انها آمده بودم گفتم شما بروید قزوین و خودم راهی اصفهان شدم در یک روز سرد زمستانی ساعت 3 نیمه شب بود که به اصفهان رسیدم همه جا تاریک بود و من در اصفهان بجز حاج احمد آشنایی دیگر نداشتم. یه مسجد پیدا کردم که تا موقع نماز آنجا ماندم و و بعد از نماز راهی گلزار شهدای اصفهان شدم . و برای اولین بار سنگ مزار حاج آحمد را در آغوش کردم و کلی براش درد و دل کردم و گفتم حاجی سلام من را به پدر و عمو های شهیدم برسان.

امروز هم وقتی مراسم شهدای عرفه را از تلویزیون دیدم دلم برای حاج احمدم عجیب تنگ شد . امیدوارم روزی به آروزیم برسم و پیش حاج احمدم بروم. روحش شاد و یادش گرامی .

 

 



نوشته شده توسط : فرزند شهید | بیسیم به بچه شهید [بیسیم] داغ کن - کلوب دات کام

مشتی خاک به پیشگاه خدواند متعال

پنج شنبه 88 مهر 9 ساعت 4:43 عصر

((هفته دفاع مقدس گرامی باد))

شهید علی قاریان پور 

به گلزار شهدای قزوین که بروی هنگامی که از کنار قبور مطهر شهدا عبور می کنی و به تصاویر آسمانی شهدا نظاره می کنی و زیر لب فاتحه ای می خوانی ، از جوار مزار شهید عباس بابایی که عبور کنی  به قطعه 7 ردیف 2 می رسی که ناگهان سنگ مزار شهیدی نظرت را به خود جلب می کند که رویش نوشته شده ((مشتی خاک به پیشگاه خداوند متعال)) . درست او کسی نیست بجز سینه زن ابا عبدالله حسین (ع) شهید علی قاریان پور . که گفته است : به روی سنگ قبرم اسمم را ننویسید، می خواهم همچون دهها شهید دیگر گمنام باقی بمانم؛ اگر خواستید فقط این جمله را بنویسید:  (( مشتی خاک به پیشگاه خداوند متعال ))          

شهید علی قاریان پور

 شهید علی قاریان پور...متولد: 1343 قزوین...شهادت:10/12/65...محل شهادت:شلمچه

 



نوشته شده توسط : فرزند شهید | بیسیم به بچه شهید [بیسیم] داغ کن - کلوب دات کام

پدر آسمانی ام روزت مبارک

دوشنبه 88 تیر 15 ساعت 10:6 عصر

"بسم رب الشهداء و الصدیقین"

آسمونی ترین پدر 

هر مزار یک ستاره                     آسمانی از ستارگان
هر ستاره یک پدر                     بهترین پدران
هر پدر یک گل                        گلزار آسمانیان

             هر گل تقدیم به یک پدر

            نگو که از تو سراغی... نگو نمی گیرم!               

            نبض دلتنگی ام این روزها بیشتر و محکم تر می کوبد.

            می خواهم صدایت کنم،نه فقط یک بار

            آنقدر زیاد که مجبور شوی صدایم را بی جواب نگذاری.....

             پدر آسمانی ام روزت مبارک!



نوشته شده توسط : فرزند شهید | بیسیم به بچه شهید [بیسیم] داغ کن - کلوب دات کام


لیست کل یادداشت های این وبلاگ

قاسم اللهیاری: فاجعه منا نتیجه بازگرداندن کشتی نجات از یمن بود
175 شهید غواص
آغاز سال جدید فاطمی در کنار مادران شهدای گمنام
جزئیات خواندنی کشف پیکر شهید طالب حیدری
آخرین سواری بر دوش بابا
بخشی از مصاحبه من با پایگاه خبری دانشجویان در خصوص تدفین شهدا گم
حاج عبدالله اسکندری
پیکر شهید داوود فرجی بعد از 30 سال به آغوش خانواده اش بازگشت.
سفر اربعین پیاده روی نجف تا کربلا
امامی برای همه زمان ها
زیباترین لحظه زندگی ام
تشییع پیکر 8 شهید گمنام در قزوین
عید نوروز تو جبهه ها
کریم 40سانتی
عیدی
[همه عناوین(96)][عناوین آرشیوشده]